بای بای کردن پسر نازی
وای که چقدر شیطون شدی پسر طلا....دوست دارم کبابت کنم بخورمت موش مامان...جدیدا دست میزنی چه جور...بردمت پیش مامایی هنرمند شدی دست میزنی فکر کنم از ١٥ مهر این کارومیکنی دو سه روز بعدشم بای بایو یاد گرفتی...وقتی عمو محمد میاد میری بغلش بای بای میکنی ...عموی طفلکتم میبرتت بیرون دنبال پیشیا تو کوچه...میگم شیطون شدی میگی نه مامانی...آرادی همه تو رو خیلی دوست دارن از مامایی بابایی گرفته تا حسین کوچولو....عزیز جون آقاجون خاله ها عموها عمه خانم ....خلاصه همه عاشقتن...همشونم تو نگهداریت خیلی به منو باباجون کمک میکنن.مخصوصا عمه جون مامایی جون عزیزجون و عمو محمد ...دیشب رفتیم عروسیه حبیب آقا پسرعموی باباجون...کلی کیف کردی...هی دست میزدی ... قاطی کرده بودی اساسی ...کلی ما رو خندوندی...آرادی چقدر خوبه که همه هستن...با اون قلب کوچیکت دعا کن خدایا همیشه همه سالم و دور هم باشیم ....الهی آمین.......


بای بای کردن پسر نازی
